دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

آخرین ارسال های انجمن

کمی طاقت داشته باشید...
عنوانپاسخبازدیدتوسط
03489majalefarsi
02524majalefarsi
02434majalefarsi
01660majalefarsi
01074majalefarsi
01012majalefarsi
02460majalefarsi
01764majalefarsi
06119majalefarsi
02084majalefarsi
02524majalefarsi
03453majalefarsi
02580majalefarsi
03224majalefarsi
08913majalefarsi
03655majalefarsi
03125majalefarsi
03621majalefarsi
011547majalefarsi
03447majalefarsi

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان, دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام, دانلود رمان های نادیا عثمانی, در حسرت دیدار تو آواره ام, رمان, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام apk jar epub pdf, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام اندروید, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام ایفون, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام کامپیوتر, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام موبایل, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی, نادیا عثمانی

رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی اختصاصی سایت باغ رمان

رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

نویسنده: نادیا عثمانی

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 299 صفحه

خلاصه رمان در حسرت دیدار تو آواره ام:

آرام دختری آرام و زیبارویی است که برای پیدا کردن مادرش به ایران بر میگردد و به جست و جوی او می پردازد که در این طریق با دردسر های زیاد مواجه میشود. اما آیا موفق میشود مادرش را پیدا کند؟

 

 

 

دانلود رمان با فرمت pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت epub

منبع: رمانکده

 

قسمتی از رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی:

پارت اول

به رسم هر سال با نزدیک شدن ماه محرم امیر و عباس به همراه بچه ها مشغول آماده سازی مسجد محله شان برای عزاداری بودند. کارشان را که تا حدودی به سرانجام رسانده بودند، برای استراحت کردن عازم خانه شدند. از حاج قاسم و دیگر بچه ها خداحافظی کردند و سوار بر موتور به راه افتادند.

چند قدم نرسیده به خانه امیر از روی عادت همیشگی اش از روی موتور پرید؛

عباس قرقر کنان به او توپید:

-هوی تو دست از این عادت بدت برنمیداری؟

امیر خنده ی ملیحی کرد و در زنگ در را فشرد.

صدای زنگ به گوش حسین که مشغول مطالعه بود، رسید به آرامی از جا برخواست و رفت تا در را باز کند. عباس در حالی که از شدت سرما در خود کز کرده بود باز با قر زدن به امیر گفت:

-چندبار بهت گفتم با خودت کلید بیار حوصله ندارم توی این سرما پشت در معطل بمونم. تا اقا داداشت مثل لاک پشت خودش رو به در برسونه،

در این هنگام که حسین پشت در رسیده بود، حرفهای او را شنید اما سعی کرد به روی خودش نیاورد.


 

تاریخ انتشار : سه شنبه 10 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:9
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , ,

بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی