رمان

آخرین ارسال های انجمن

کمی طاقت داشته باشید...
عنوانپاسخبازدیدتوسط
03247majalefarsi
02299majalefarsi
02206majalefarsi
01424majalefarsi
0883majalefarsi
0827majalefarsi
02224majalefarsi
01585majalefarsi
05892majalefarsi
01919majalefarsi
02335majalefarsi
03270majalefarsi
02403majalefarsi
03016majalefarsi
08676majalefarsi
03490majalefarsi
02940majalefarsi
03447majalefarsi
010462majalefarsi
03290majalefarsi

دانلود رمان ابریشم زندگی من

دانلود رمان ابریشم زندگی من

ابریشم زندگی من, باغ رمان, دانلود رمان, دانلود رمان ابریشم زندگی من, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان های یاس صبور, رمان, رمان ابریشم زندگی من, رمان ابریشم زندگی من apk jar epub pdf, رمان ابریشم زندگی من اندروید, رمان ابریشم زندگی من ایفون, رمان ابریشم زندگی من پی دی اف, رمان ابریشم زندگی من کامپیوتر, رمان ابریشم زندگی من موبایل, نوشته یاس صبور, یاس صبور

رمان ابریشم زندگی من نوشته یاس صبور اختصاصی سایت باغ رمان

دانلود رمان ابریشم زندگی من با فرمت Pdf, Apk, Epub

رمان ابریشم زندگی من

نام رمان: ابریشم زندگی من

نویسنده: یاس صبور

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 320 صفحه

خلاصه رمان ابریشم زندگی من :

رمان ابریشم زندگی من – داستان از زبان پسری بیان میشود که زندگیش به دست روزگار دچار طوفان شده است. نمیدانم سرنوشت مادر و پدرم از مجا گره خورده بود که من اکنون در زندگی روزمره ام سردرگم هستم.

 

 

 

دانلود رمان با فرمت Pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت Apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت Epub

 

منبع: رمانکده

 

صفحه ی اول رمان ابریشم زندگی من نوشته یاس صبور :

نمیدانم سرنوشت مادرم از کجا با بابام گره خورده بود که من این چنین در زندگی روزمره ام سردرگم شدم و برایم کابوسی شد که بابام هیچ وقت درباره آن حرفی نمیزد. دوست دارم بدانم مادرم کیست که این چنین بردن نامش در خانه یک جرم محسوب میشود؟ چرا هر وقت ازش از بابام سوال میکنم از حرف زدن درباره اش طفره میرود؟

دوست دارم مثل خواهر و برادرم از هویت مادرم بدانم. از زمانی که چشم گشودم مادر خواهر و برادرم برایم مادری کرده بود. در واقع این حق من است که بدانم مادرم کیست و کجاست؟ اما دریغ از یک کلمه حرف.

در خانه ادمی تقریبا خنثی و لجبازی هستم که بابام دوست نداشت و همیشه از این اخلاقم گلایه میکرد. من بهراد فخاری پسر دوم خانواده و دکترای حقوق دارم. معاون دوم کارخونه بابام و تقریبا وکیل او هستم. بیشتر کارهای داخل شرکت را انجام میدهم. همدمم باربد برادر بزرگترم است و صدرا که صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهیم بود و الان زیردست من کار میکند و وکیل شرکت است. رابطه تنگاتنگی با برادرم دارم. او هم دکترای کامپیوتر و معاون اول بابا است. او در همه جا هوایم را داشه و دارد.


 

 

تاریخ انتشار : سه شنبه 10 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:10
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , ,

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان, دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام, دانلود رمان های نادیا عثمانی, در حسرت دیدار تو آواره ام, رمان, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام apk jar epub pdf, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام اندروید, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام ایفون, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام کامپیوتر, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام موبایل, رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی, نادیا عثمانی

رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی اختصاصی سایت باغ رمان

رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

دانلود رمان در حسرت دیدار تو آواره ام

نویسنده: نادیا عثمانی

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 299 صفحه

خلاصه رمان در حسرت دیدار تو آواره ام:

آرام دختری آرام و زیبارویی است که برای پیدا کردن مادرش به ایران بر میگردد و به جست و جوی او می پردازد که در این طریق با دردسر های زیاد مواجه میشود. اما آیا موفق میشود مادرش را پیدا کند؟

 

 

 

دانلود رمان با فرمت pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت epub

منبع: رمانکده

 

قسمتی از رمان در حسرت دیدار تو آواره ام نوشته نادیا عثمانی:

پارت اول

به رسم هر سال با نزدیک شدن ماه محرم امیر و عباس به همراه بچه ها مشغول آماده سازی مسجد محله شان برای عزاداری بودند. کارشان را که تا حدودی به سرانجام رسانده بودند، برای استراحت کردن عازم خانه شدند. از حاج قاسم و دیگر بچه ها خداحافظی کردند و سوار بر موتور به راه افتادند.

چند قدم نرسیده به خانه امیر از روی عادت همیشگی اش از روی موتور پرید؛

عباس قرقر کنان به او توپید:

-هوی تو دست از این عادت بدت برنمیداری؟

امیر خنده ی ملیحی کرد و در زنگ در را فشرد.

صدای زنگ به گوش حسین که مشغول مطالعه بود، رسید به آرامی از جا برخواست و رفت تا در را باز کند. عباس در حالی که از شدت سرما در خود کز کرده بود باز با قر زدن به امیر گفت:

-چندبار بهت گفتم با خودت کلید بیار حوصله ندارم توی این سرما پشت در معطل بمونم. تا اقا داداشت مثل لاک پشت خودش رو به در برسونه،

در این هنگام که حسین پشت در رسیده بود، حرفهای او را شنید اما سعی کرد به روی خودش نیاورد.


 

تاریخ انتشار : سه شنبه 10 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:9
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , ,